تبلیغات
نقش خورشید ......
من در اندیشه ی تو غروب را به نظاره نشسته ام تا تو را در گستره ی ذهنم نقاشی کنم و یادت را در دفتر خاطرات سکوتم با شبنمی از بوسه بپوشانم.    « سایه سیاه »
سه شنبه 27 دی 1384

به نام آنکه نامش بهترین سرآغاز است.

 

 

با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم که تا به امروز لطف فراوانی به من داشتند و همیشه کلبه ی کوچیک منو با حضورشون ستاره بارون می کردن .... خدمت همه ی دوستان با یک دنیا پوزش که تو این چند هفته نتونستم جواب این همه محبتشون رو بدم  عرض کنم که بلاگ نقش خورشید بسته شد و بعد از این من به همراه همسر خوبم در بلاگی مشترک به نام دوم دیماه می نویسم.

چشم انتظار حضور همیشه سبزتون هستم ....

                                                    با تقدیم یک دنیا خوشه های محبت .... سایه سیاه



نویسنده: « سایه سیاه » ... تاریخ: سه شنبه 27 دی 1384 ... ساعت: 06:01 ق.ظ
همه سخن تو ... « »

« سراب .... »
یکشنبه 4 دی 1384

 

یک غروب در زمان

یک ستاره بی نشان

یک سکوت در سرود

یک خروج بی ورود

یک نگاه در دلی

یک شروع از گلی

یک کلام در طلوع

یک سلام بی خشوع

یک حضور در نبود

یک سقوط بی صعود

یک تلاش بی شکست

از تلاشش مست مست

یک ره بی منتها

یک سری در انتها

یک شقایق در کویر

گشته در رویا اسیر

یک پرنده در قفس

لحظه های بی نفس

یک جوانه در خزان

یک سراب بی گمان ....

نویسنده: « سایه سیاه » ... تاریخ: یکشنبه 4 دی 1384 ... ساعت: 04:12 ق.ظ
همه سخن تو ... « »

« تنهایی.... »
جمعه 11 آذر 1384

 

خداوندا در این دنیا که دارد برکه و دریا

نمی دانم که آخر من چرا هستم تک و تنها

خداوندا در این دنیا که دارد دشت و جنگلها

چرا آخر ندارم من نشانی از صنوبرها

خداوندا در این دنیا که دارد لاله و گندم

چرا رفته نشان من ز روی ذهن آدمها

چرا رفته دل بی همنشین من کنار کنج تنهایی

چرا صوت غم انگیزم پر است از آه جانفرسا

کنار کنج عزلت، دل نگاهی سوی جان انداخت

بدو گفت با دوصد طعنه شدی مانند من تنها

خسته تن و شوریده حال، در کوچه های بی کسی

این منم، قلندر شبهای تار و بی صدا

در این سراب طولانی در یک کویر تنهایی

چرا شب سیاه من ندارد صبح فرداها

سکوتی سرد و بی پایان به زخمم زهر می پاشد

به من می گوید آهسته : من هستم همدمت جانا

هجوم هر سکوتی و سرابی و شب تار صدا بر من

چه رفته بر من تنها در احوال پریشانها

منم حالا سکوتی در شب سرد خزانی سخت

چرا کسی نمی گیرد از احوال من تنها ......



نویسنده: « سایه سیاه » ... تاریخ: جمعه 11 آذر 1384 ... ساعت: 06:12 ق.ظ
همه سخن تو ... « »

« موسیقی سکوت .... »
جمعه 20 آبان 1384

 

خسته در گوشه ی قلبم نشسته ام.

سرپنجه های مهتاب از عمق آسمان نیلی شب

موسیقی سکوت را می نوازد.

و من

تنها و گم شده در ناتمام هبوط،

دست های پر از صفایت را می طلبم،

تا من شب زده را به آغوش کشند.

ولی افسوس که شب طولانیست،

و رمق در تن من

همچو نیلوفر آبی در دل پیر کویر ناپیداست.

من در این رخوت تلخ

که صدا در تب آن می سوزد

می نویسم که تمام هستی ام،

تار و پود همه ی بی کسی ام،

پشت دیوار غروب مهمانست.

می نویسم ...

می نویسم که در اعماق سکوت،

هیچ دانی چه به حال دل بیچاره ی من آمده است؟

تن در این خلوت سرد،

از مصاف چه چنین زار و خراب آمده است؟

سخت تلخ است که در اندوه زمان،

مونسی جز تن درمانده ی خویش،

اندر این ظلمت شب گیر نباشد

و چه دلگیر که شب

رحم بر دل تبدار ندارد.

تو بدان،

این غروب و شب و ظلمت

همه در ریختن خون دلم مهمانند

و از این ساغر زیبا

می مکند چون زالو

همه ی شیره ی جان دل من را .... .



نویسنده: « سایه سیاه » ... تاریخ: جمعه 20 آبان 1384 ... ساعت: 09:11 ق.ظ
همه سخن تو ... « »

« مغرور ... »
پنجشنبه 5 آبان 1384

من اون رودم اسیر مرگ

ولی مغرور مغرورم

به تنهایی، منم تنها

ولی پر شور پر شورم

اگه کویر سوزانم

به باران رو نمی آرم

اگه،

خسته ترین موجی ز دریایم

به ساحل تن نیاسایم، نیاسایم .....

اگه من برگ خشکیده ی یک درخت پیرم

تمنایی ز طوفانها به لبهایم نمی رانم

اگه هم بوته خاری در کویر باشم

به دشتستان تن نمی کارم، نمی کارم.....

اگه در نبض یک سکوت تلخ فنا باشم

شمیم همزبانی را در انفاس جهان هرگز نمی پویم

چه غم باش مرا،

که حتی در میان دشت چشمانم،

طنین سایه ی خود را نمی جویم.

غرورم در تمام تار و پود من،

چنان با من شمیم همصدایی را به پا کرده

که حتی بهر یک دلگرمی ساده،

خنده ای را در میان خاطرات دور و نزدیک لبان خود

نمی بویم، نمی پویم  .....



نویسنده: « سایه سیاه » ... تاریخ: پنجشنبه 5 آبان 1384 ... ساعت: 10:10 ق.ظ
همه سخن تو ... « »