خداوندا در این دنیا که دارد برکه و دریا
نمی دانم که آخر من چرا هستم تک و تنها
خداوندا در این دنیا که دارد دشت و جنگلها
چرا آخر ندارم من نشانی از صنوبرها
خداوندا در این دنیا که دارد لاله و گندم
چرا رفته نشان من ز روی ذهن آدمها
چرا رفته دل بی همنشین من کنار کنج تنهایی
چرا صوت غم انگیزم پر است از آه جانفرسا
کنار کنج عزلت، دل نگاهی سوی جان انداخت
بدو گفت با دوصد طعنه شدی مانند من تنها
خسته تن و شوریده حال، در کوچه های بی کسی
این منم، قلندر شبهای تار و بی صدا
در این سراب طولانی در یک کویر تنهایی
چرا شب سیاه من ندارد صبح فرداها
سکوتی سرد و بی پایان به زخمم زهر می پاشد
به من می گوید آهسته : من هستم همدمت جانا
هجوم هر سکوتی و سرابی و شب تار صدا بر من
چه رفته بر من تنها در احوال پریشانها
منم حالا سکوتی در شب سرد خزانی سخت
چرا کسی نمی گیرد از احوال من تنها ......